سلام به همه ی دوستان خوبم سال نو رو به همه تبریک میگم و امیدوارم این سال جدید هم برای من و هم برای شما یکی از بهترین سالهای زندگیمون باشه. بخوانید شعری زیبا البته از شاعری ناشناس : مرا دوباره سبز کرد کسی که چشمهای او برای من کرامت است مرا دوباره عاشق پرنده و درخت کرد مرا دوباره با نوازشی پر از بهار کرد مرا دوباره با ترانه ای پر از نشاط کرد کسی که آسمان بر او سلام کرد شبیه شعر، شبیه زندگی شبیه یاسهای کوچه باغ آرزو ... سلام به همه ی دوستان خوبم من خود به این نکته واقفم که این غزلم از لحاظ وزن عروضی خالی از اشکال نیست ولی متاسفانه در حال حاضر فرصت اصلاح کردن اشکالاتش را ندارم. آن شب در آسمانِ دلم تیری پگاه زد تیری که آن ستاره به ابروی ماه زد سخت است بی تو بعد ازاین تنها شدن ولی این حرف کهنه را نتوان با نگاه زد چندی است دل نمی کند اصلا هوای تو این حرف...همان دروغ...که با داد و آه زد در خاطراتِ کالِ رها زیرِ اسبِ باد حرفی چنان سوارِ رسیده ز راه زد لرزید دست و دل چو شنید آن پیام را وز خنده ای که چشمِ مسافر به گاه زد -- ۲۲ بهمن ماه ۹۰ -- و چه سخت است با قلم بیگانه شدن یادت میفشارد قلم را همچون خنجری بر دستانم و درد -آن آشنای همیشگی- تسخیر میکند ذره ذره ی قلبم را کاش می شد تمام افکارم را همچون پرنده ای سپید در زمستان نگاهم نا پدید کنم به یاد میآورم هر روز نخستین بار را که سخن از عشق میگفتی و من غرق در دریای مواج چشمانت آرزو میکردم به ساحل نرسیدن را ... و به یاد دارم آن روز که عهد میبستم پنجرهٔ قلب را به روی جز تو نگشودن و به یاد دارم آن روز که بر گونه هایت لغزاند پنجره ی بسته ی قلبم الماسهای اشک را و تو گفتی آن روز که بی انصافیست و من خندیدم به واژه انصاف که زیر لبانت خورد میشد و من دزدیدم نگاهم را و چه خوب فهمیدی تو به یاد دارم لحظه ای را که وجودت -غوطه ور در خشم- فریاد شد و چشمانم به سوی تو ... به تو می اندیشم... کاش میشد رها شوم از حصار سرد کلمات... کاش میدانستی در ژرفای نگاه ابری ام زندانی کردهام خورشید را مبادا که ناگاه بتابد و عشقت را فزونی بخشد... و از یادم بردی آن روز که بشمارم طبق عادت همیشگی یک-دوی قدمهایم را از آن زمان شاید به اندازهٔ برگهای رز کنار پنجره ام صفحات تقویم ورق خورده باشد اما برای من شبی طولانیست که به انتظار نشسته ام طلوع سپیده را ... --۹شهریورماه ۹۰ -- شبِ مهتاب شد و او تنها آمد و ریخت خودش در بغلم یک سبد از غم و اندوه و ملال که از آن سخت شکسته قلمم کردمش از روی یک شانه نگاه مرگ بود و خنده ی مستانه اش می برد من را به سوی خود کمی نزدیکتر در ظلامِ آن ردای کهنه ی ویرانه اش می نهد لب بر لبانِ خستهام می برد من را از این دنیا برون بی تو اما من نمی خواهم روم می زند بر عقل من مهر جنون آری... آری... اینچنین بهتر شود مرگِ یک دیوانه ی از خود جدا روزی اما اینچنین خواهند گفت کز پیِ سنگی دوید و شد فنا... -- ۸ مردادماه ۹۰ -- بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ی ما تنهاییم. داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد. عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود. سلام به همه. خودم را میبرم گاهی فلک، گاهی خیالی نمیگویم به جز تو با کسی حتی نگاهی نمی دانم چرا این روزها، سخت همی میخوانمت از گوشه قلبم ز راهی که بس دور است آن راه دراز ناجوانمرد چه گویم من به جز سوزنده آهی نمی خواهم که بینم دوریت را دلم تنگ است آیا یا چو ماهی، شوم غرق خیالت تا که شاید سوار آن یکی از ابرهای آشنایی، رسد روزی که من بینم تو را زود در آن بازار گرمِ خوش نوای مهربانی نگاهت بر نگاهم افتد و من کنم یادی از این حال و هواهای خیالی -- ۲۷ تیرماه ۹۰ -- فعلا تا مدتی وبلاگم آپ نخواهد شد. از همه ی دوستان خوبم که در این مدت با نظراتشون منو تشویق و همراهی نمودند سپاسگزارم. بدرود
مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت در چشم باد، لاله گل ِ پرپرش خوش است مژگان عباسلو دور از همه مردم شده ام در خودم امشب من باور دارم ... که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آنها همديگر را دوست ندارند نيست. و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آنها همديگر را دوست دارند نمىباشد. من باور دارم ... که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم. من باور دارم ... که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصلهها. عشق واقعى نيز همين طور است. من باور دارم ... که ما مىتوانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد. من باور دارم ... که زمان زيادى طول مىکشد تا من همان آدمي بشوم که مىخواهم. من باور دارم ... که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آنها را مىبينم. من باور دارم ... که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مىدهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم. من باور دارم ... که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد. من باور دارم ... که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مىدهد، صرفنظر از پيامدهاى آن. من باور دارم ... که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مىآيند و ما را نجات مىدهند. من باور دارم ... که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمىدهد که ظالم و بيرحم باشم. من باور دارم ... که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم. من باور دارم ... که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد. من باور دارم ... که زمينهها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بودهاند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم. من باور دارم ... که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد. من باور دارم ... که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند. من باور دارم ... که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آنها را نمىشناسيم تغيير يابد. من باور دارم ... که گواهىنامهها و تقديرنامههايى که بر روى ديوار نصب شدهاند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد. من باور دارم ... که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد. من باور دارم ... «شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مىکند.» و من باور دارم ... موجیم و وصل ما از خود بریدن است![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خرابم میکند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخهای باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت![]()
خورشید روز واقعه خاکسترش خوش است
از باغها شنیدهام این را که عطرِ یاس
گاهی نه پشتِ پنجره، لای درَش خوش است
دریا همیشه حاصل امواجِ کوچک است
یعنی علی به بودنِ با اصغرش خوش است
در راه عشق، دل نه که ما سر سپردهایم
حتا حسین پیش خدا بیسرش خوش است
جایی که آب همسفرِ ماه میشود
دلها به آب نه که به آبآورش خوش است
جایی که پیشمرگِ پدر میشود پسر
اولاد هم نبیرهی پیغمبرش خوش است
عالم شبیه آن لب و دندان ندیدهاست
لبخند نور بر لب ِ تشتِ زرَش خوش است!
این خونِ سرخ اوست که تاریخ زنده است
این شاهنامه نیست ولی آخرش خوش است:
اندوه بیشمارِ پسر را گریستن
بر شانههای مرتعشِ مادرش خوش است
***
از ماههای سال، محرّم که محشر است!
از «روز»های سال ولی «محشر»ش خوش است![]()
پیدا شده ام ، گم شده ام در خودم امشب
لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی
دریای تلاطم شده ام در خودم امشب
در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته است
یک باغ تبسم شده ام در خودم امشب
تا نورِ تو تابیده به طور کلماتم
موسای تکلم شده ام در خودم امشب
باریده مگر نم نم نام تو به شعرم
باران ترنم شده ام در خودم امشب
هم دانه ی دانایی و هم دام هبوطم
اسطوره ی گندم شده ام در خودم امشب
"قیصر امین پور" ![]()
![]()
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم ،پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم ،از فوج دیگریم
پرواز بال ما ،در خون تپیدن است
پر می کشیم و بال ،بر پرده خیال
اعجاز ذوق ما،در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم،جز سایه ای ز خویش
آیین آیینه ،خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان،خواندیم و خامشی
پاسخ همین ترا،تنها،شنیدن است
بی درد و بی غم است ،چیدن رسیده را
خامیم و درد ما ،از کال چیدن است
"قیصر امین پور"![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
